شمس الدين محمد كوسج
مقدمه 43
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
است ولى چندان اهميتى نمىدهد . جنگى سخت درمىگيرد و در هنگامهء نبرد پاى اسب برزو به سوراخى فرو مىشود و برزو فرومىافتد و فرامرز او را به كمند خود مىاندازد و به سپاه ايران مىآورد . برزو را به سيستان مىبرند و در ارگ دژى به بند مىكشند . 4 . شهرو چون از بندى شدن برزو خبر مىيابد به قصد رهايى فرزندش به سيستان مىرود و با بهرام گوهرفروش كه در دژى زندگى مىكند كه برزو در آنجا به بند كشيده شده طرح دوستى مىريزد . شبى كه به خانهء بهرام مىرود توسط زنى رامشگر نشانهاى براى برزو به ارگ دژ مىفرستد . برزو از آمدن مادر خودآگاه مىشود و با يارى زن خنياگر زمينههاى گريز خود را فراهم مىسازد و شبانه هر سه تن از دژ مىگريزند . از بخت بد در راه بازگشت به توران با رستم و تنى چند از پهلوانان ايران روبهرو مىشوند . نبرد بين رستم و برزو آغاز مىشود كه پس از ساعتى بىنتيجه به پايان مىرسد . رستم برزو را به استراحت دعوت مىكند و خود نزد پهلوانان بازمىگردد . در اين فرصت به توصيهء گرگين و موافقت رستم غذايى زهرآلود براى برزو و مادرش مىفرستند ، برزو نقشهء آنان را مىخواند و بار ديگر بين برزو و رستم نبرد آغاز مىشود . سرانجام رستم بر برزو پيروز مىشود و چون مىخواهد كارش را يكسره كند ، شهرو كه از تپهاى ناظر بر اين جنگ است به پيش مىدود و راز برزو را و اينكه او نوهء رستم است آشكار مىكند . جنگ ناگهان به صلح و دوستى مىانجامد و از اين پس برزو در شمار پهلوانان ايران درمىآيد . 5 . افراسياب در بزمى به شادخوارى مشغول است . رويين ، پسر پيران ، سرانجام كار برزو را به اطلاع او مىرساند . افراسياب خشمگين مىشود و : بزد دست و جامه به تن بردريد * خروشى چو شير ژيان بركشيد همى كند موى و همى ريخت آب * ز ديده سپهدار افراسياب در اين مجلس زنى است رامشگر به نام سوسن كه به دلدارى افراسياب و